محمد تقي جعفري
25
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
ظاهر گردانيدن سليمان كه مرا خالصاً لامر الله جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و نه در حسن تو و نه در ملك تو خود بينى چون چشم جان باز شود به نور الله ( ( 812 ) ) هين بيا كه من رسولم دعوتى چون اجل شهوت كشم نى شهوتى ( ( 813 ) ) ور بود شهوت امير شهوتم نى اسير شهوت و روى بتم ( ( 814 ) ) بت شكن بوده است اصل اصل ما چون خليل حق و جمله انبيا ( ( 815 ) ) گر در آييم اى رهى در بتكده بت سجود آرد به ما در معبده ( ( 816 ) ) احمد و بو جهل در بت خانه رفت زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت ( ( 817 ) ) اين در آمد سر نهادندش بتان و ان در آمد سر نهان از عين حان ( ( 818 ) ) اين جهان شهوتى بت خانهاى است انبيا و كافران را لانهاى است ( ( 819 ) ) ليك شهوت بندهء پاكان بود زر نسوزد ز ان كه نقد كان بود ( ( 820 ) ) كافر از قلبند و پاكان هم چو زر اندرين بوته درند اين دو نفر ( ( 821 ) ) قلب چون آمد سيه شد در زمان زر در آمد زرى او شد عيان ( ( 822 ) ) دست و پا انداخت اندر بوته زر در رخ آتش همىخندد چو خور ( ( 823 ) ) جسم ما رو پوش باشد در جهان ما چو دريا زير اين كُه در نهان ( ( 824 ) ) شاه دين را منگر اى نادان به طين كاين نظر كردست ابليس لعين ( ( 825 ) ) كاى توان اندود اين خورشيد را با كفى گل تو بگو آخر مرا ؟ ( ( 826 ) ) گر بريزى خاك و صد خاكسترش بر سر نور او بر آيد بر سرش ( ( 827 ) ) كَه كه باشد كه بپوشد روى آب طين كه باشد كاو بپوشد آفتاب